انتخابات در آمريکا

آمریکا; آئینه تمام نمای دستاوردهای بشری :

بخش نخست : نگاهی به سیستم سیاسی آمریکا

       بخش دوم : انتخابات در آمریکا

در قانون اساسی این کشور تضمین شده است که تمام انتخاباتها باید به شکل عمومی، آزاد و با رای مخفی برگزار شود. عمومی یعنی هر فردی که به سن قانونی رسیده باشد دارای حق رای است و نژاد و رنگ و مذهب و اندیشه و جنسیت و سواد تفاوتی در آن ندارد. آزاد، هم یعنی هر فردی که حداقل های قانونی را داشته باشد میتواند کاندیدا شود و نیازی به تایید صلاحیت نیست. ضمن اینکه انتخاباتهای داخلی یک ایالت کاملا به خود آن ایالت بستگی دارد. یک ایالت میتواند اصلا انتخابات برگزار نکند یا میتواند به هر شکی آن را برگزار کند که این به قانون اساسی آن ایالت بستگی دارد. مثلا در گذشته نمایندگان سنا و مجلس،‌ نمایندگان پارلمانهای ایالتی را انتخاب میکردند و مردم نقشی در انتخابات کنگره نداشتند. اما کم کم همه ایالات اجازه دادند تا مردم به طور مستقیم و مستقل از پارلمانهای ایالتی، نمایندگان سنا و مجلس ملی را انتخاب کنند.

 انتخاباتهای موجود در آمریکا به ترتیب اهمیت بدین شرح است:

1.             ریاست جمهوری

2.             مجلس سنا

3.             فرمانداری ایالت

4.             مجلس نمایندگان

5.             سنای ایالتی

6.             مجلس نمایندگان ایالتی

7.             شهرداری

8.             انجمن شهری (شورای شهر)

9.             رئیس پلیس شهرها (کلانترها)

و....

 توجه شود که از نگاه بیرونی ریاست جمهوری خیلی مهم است و بقیه اهمیت کمتری دارند. اما از دید یک شهروند آمریکایی درست برعکس است. یعنی مهمترین انتخاباتی که میتواند سرنوشت او را رقم بزند و بر زندگی او تاثیر بگذارد انتخابات انجمن شهری و شهرداری است. چراکه این نهادها اختیارات فوق العاده بالایی دارند و تمام قوانین مربوط به یک شهر توسط انجمن آن شهر تصویب و توسط شهردار اجرا میشود. یعنی شهردار رئیس جمهور شهر است و انجمن شهری، پارلمان میباشد. به همین دلیل ما شاهدیم که دو شهر در کنار هم قوانین متنوعی دارند و این اوج فدرالیسم در آمریکا را نشان میدهد. پس از آن پارلمانهای ایالتی و فرمانداری ایالت برای یک شهروند آمریکایی مهم است. چراکه قوانین کلی یک ایالت در ید قدرت پارلمانهای ایالتی است و فرماندار ایالت قانونا رئیس جمهور ایالت به حساب می آید (Governor یعنی حاکم). چراکه همانطورکه اشاره شد ایالات در آن کشور جمهوری های خودمختار هستند و فرماندار رئیس جمهور آن ایالت میباشد. بر همین اساس قوانین قضایی و کیفری و مدنی هر ایالت در پارلمان آن ایالت و با توجه به قانون اساسی آن ایالت تصویب میشود و هر ایالت دارای یک سیستم قضایی کاملا مستقل هم از نظر حقوقی و هم از نظر اجرایی، میباشد. فرماندار ایالات که درواقع رئیس دولت آن ایالت هستند، بالاترین مقام اجرایی یک ایالت به حساب می آیند. یکی دیگر از راههای پیشرفت برای هر شخصی برگزیدن مسئولیتهای اجرایی میباشد. همانطور که بیان شد نخبگان آمریکایی میتوانند با ورود به انجمنهای شهری و سپس پارلمانهای ایالتی و پارلمان ملی و نهایتا مجلس سنا به عنوان رئیس جمهوری برسد. اما یک راه دیگر، رسیدن به بالاترین عنوانهای اجرایی از جمله شهرداری شهرهای بزرگ و سپس فرمانداری ایالت میباشد. یک رئیس جمهور ایالتی یا فرماندار موفق میتواند رئیس جمهور کل کشور باشد یا حداقل به کابینه مرکزی راه یابد. بسیاری از روسای جمهور یا معاونان یکم رئیس جمهوری، فرماندار ایالتی بوده اند. همانطورکه بسیاری هم سناتور بوده اند. جورج بوش پسر، کلینتون، ریگان و کارتر همه فرماندار بودند و نیکسون و جان اف کندی و ال گور سناتور بودند و جورج بوش پدر و دیک چنی از معدود کسانی هستند که نه سناتور بودند و نه فرماندار اما هر دو عضو پارلمان بوده و سالها در کنگره حضور داشتند و البته از کنگره به کابینه رفته و وزیر بوده اند و سپس به نیابت رئیس جمهور رسیدند.  

در هر حال انتخاباتهای ملی مثل ریاست جمهوری و سنا و مجلس نمایندگان (پارلمان ملی) حتی 5 درصد هم در زندگی یک شهروند آمریکایی تاثیر ندارد و از این جهت درصد مشارکت مردم آمریکا در ریاست جمهوری و سنا و مجلس، حداکثر 60 درصد است درحالیکه در انتخاباتهای محلی این درصد خیلی بیشتر میباشد.

ضمن اینکه باید توجه داشت که با توجه به اصول قانون اساسی لیبرال آمریکا که تا حد زیادی آزادیهای شخصی را تضمین کرده است، میتوان گفت هر نهاد و گروه و شخصی بر مسندهای ملی و محلی حاکم شود نمیتواند زندگی را بر یک شهروند آمریکایی سخت و دشوار کند یا قانونی بر ضد منافع مردم تصویب کند و به همین دلیل بسیاری از شهروندان آمریکایی با خیال راحت از این موضوع که هرکسی رئیس جمهور و سناتور و نماینده و فرماندار ایالت و شهردار شود به او ضرر نخواهد رسید، اصلا در هیچ انتخاباتی شرکت نمیکنند. برخلاف اینسوی دنیا که گاهی مردم احساس میکنند اگر شخصی بر آنان حاکم شود روزگار آنها سیاه شده و از ترس حاکم شدن او در انتخابات شرکت میکنند و به شخص دیگر رای میدهند.

نکته دیگری که باید توجه کرد آنست که سیستم قانونگذاری داخلی ایالات کاملا مستقل است و هر ایالتی در قانون اساسی خود تعیین کرده است که قوه مقننه ایالتی به چه شکلی به کار میپردازد. اما به تبعیت از سیستم کلی کشور، اکثر ایالات دارای دو مجلس سنا و مجلس نمایندگان هستند که به همان سبک و سیاق ملی به فعالیت میپردازند.

ادامه دارد...

آبان ۸۳

 

بهرام ساسانی ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٦
    پيام هاي ديگران ()    +

تهران ۲

مقاله شماره 88

تهران گلوگاه فرهنگی ایران :

بخش ۲ : خودبرتر بینی تهرانی :

با اینکه ما قوم گرایی تهرانی نداریم (چون قوم تهرانی نداریم) ولی گاهی سخن از برتری تهران بر شهرستانها و تهرانی بر شهرستانی میرود. برتری تهران بر شهرهای دیگر ایران در برخی زمینه ها مثلا امکانات رفاهی، امکانات آموزشی و ... که وجود دارد. همچنانکه نیویورک نیز نسبت به شهرهای کوچک ایالت تگزاس چنین است. و این طبیعی است که یک شهر 10 میلیونی نسبت به شهری 1 میلیونی یا نیم میلیونی برتر باشد. همچنانکه یک شهر 1 میلیونی از همه لحاظ نسبت به شهری با کمتر از 100 هزار نفر برتری دارد. (شیراز نسبت به آباده). ولی اگر صحبت از برتری تاریخی است، گمان نمیکنم که کسی بخواهد از تهران سخن براند. از ری با 3000 سال قدمت میشود سخن گفت. شهری که در دوران ماد حتا پیش از هگمتانه _همدان_ در اوج شکوه بود و از معدود شهرهایی است که خود را به دوران اسلامی رساند (تقریبا همه شهرهای باستانی ایران یا در حمله اسکندر یا در حمله عرب پاک شدند). و پس از اسلام تا پیش از حمله مغول یکی از بزرگترین شهرهای ایران بود و با اینکه کشتارهای مغول ها و تاتارها و زلزله های ویرانگر چندین بار آنرا تا پی ساختمانها نابود کرده ولی همچنان تا دوران پهلوی زنده ماند و سپس به تهران متصل شد. خود تهران بی شک تاریخی درازتر از 220 سال ندارد.

 

 

درباره خودبرتر بینی تهرانی ها، از دو جهت میتوان سخن راند. نخست اینکه کسی در بزرگترین شهر کشوری زندگی کند، احساس غرور کند که هرچند منطقی نیست ولی طبیعی است و یک هندی مقیم بمبئی و یک پاکستانی مقیم کراچی و برزیلی مقیم ریو نیز چنین احساسی را دارد. دوم اینکه خود را از جهت فرهنگ شهری (مدنیت) بالاتر ببیند. که البته این را باید در رفتار و کردار آن شخص دید و نه صرفا نام تهرانی داشتن. بله آنکس که فرهنگ شهرنشینی را در همه شئون خود رعایت کند، میتواند و باید مفتخر باشد. کسی که قوانین رانندگی را رعایت میکند. قوانین خانه سازی را رعایت میکند. شهر خود را خانه خود دانسته و آنرا کثیف نمیکند. ماشین خود را در خیابان نمیشوید. سر و وضع و لباس مرتبی دارد. در پارک روی گلها و چمنها گام نمیگذارد. در صف اتوبوس و ... نوبت را رعایت میکند. در خانه احترام همسایه را نگه داشته و مزاحمت ایجاد نمیکند. در زندگی دیگران سرک نمیکشد و سرش به کار و زندگی خودش است. و ... چنین کسی حق دارد خود را دارای فرهنگ برتر شهرنشینی بداند. گمان میکنم در برخی موارد تهران نه برتر، بلکه نخستین جایی از کشور است که فرهنگ شهرنشینی آموزش داده میشود. مثلا بستن کمربند ایمنی و داشتن کلاه کاسک برای موتورسواران از تهران آغاز میشود. تجزیه زباله های شهری و رعایت مردم در بسته بندی درست زباله ها و به موقع بیرون گذاشتن آن از تهران آغاز شد (در برخی شهرستانها هنوز مردم زباله ها را به صورت باز بیرون میگذارند. چیزی که من هنگام کودکی در تهران میدیدم). و سایر موارد...

بنابراین سخن از برتری فرهنگ تهران نمیتوان زد ولی میتوان ادعا کرد که گسترش فرهنگ شهرنشینی و مدنیت تقریبا همیشه از تهران آغاز شده و یا به دست خود مردم و یا به دست دولت به شهرهای دیگر منتقل میشود. مثلا درباره همان عدم دخالت در زندگی همسایگان و دیگران، این به مثلی در شهرستانها بدل شده که "اگر میخواهی کسی کاری به کارت نداشته باشد، به تهران برو". این ویژگی تهران نیست. چراکه تا چند دهه پیش تهران نیز چنین نبود. این ویژگی مدرنیسم است که از تهران آغاز شده است. به همین جهت شاهد کوچ وحشتناک اقلیت های دینی به تهران هستیم. در دوران رضا شاه تهران دارای اقلیت نبود. پیش از انقلاب هنوز اکثریت اقلیت های مذهبی در شهرستانها بودند و امروز اکثریت آنان در تهران هستند. (بماند که موج خروج از کشور وحشتناکتر از موج مهاجرت به تهران است)

مهمترین پرسش این است که چه کسی خود را تهرانی میداند که بخواهد خودبرتر بینی داشته باشد. همچنانکه گفتم تهرانی قوم نیست و شاید کمتر از یک درصد مردم تهران اصالتا به آبادی های تهران باستانی تعلق داشته باشند. باقی از اقوام کل کشور هستند. بنابراین حتا اگر کسی به تهرانی بودن خود بنازد، باید توجه داشت که او یک شهرستانی است که یا خودش یا پدر و مادرش و یا اجدادش به تهران آمده اند و حالا خودبرتر بینی دارد. باید بر فرهنگ خودمان اشک بریزیم که یک گیلانی به تهران آمده و اگر بتواند لهجه خود را کنار بگذارد هرگز نمیگوید گیلانی است و تازه جلوی هم استانی هایش کلاس هم میگذارد که ما تهرانی ها چنینیم و شما ها چنان!!!

 در مقاله ای که بدان اشاره کردم گفته بودم که به دید من بیشینه جوک هایی که درباره اقوام ایرانی به ویژه آذری ها ساخته میشود مربوط به خود آنهاست. شاید درباره عربها چنین نباشد و فارسهای خوزستان به جهت رقابت شدید قومی با عربها، این جوک ها را برای تحقیر آنها بسازند. ولی کسی عداوت و رقابت و کینه ای با آذری ها ندارد. اگر یک قوم داشته باشد، کردها هستند که گمان نمیکنم کسی بگوید کردها این جوک ها را میسازند. فارسها هم ندارد. به راستی این حجم انبوهی از فایل های طنز شنیداری که در موبایلها وجود دارد و مربوط به آذری هاست به دست فارسها ساخته شده؟ کدام فارسی میتواند لهجه غلیظ آذری را به این شیرینی و زیبایی صحبت کند؟ به طوریکه حتا آذری ها از شنیدنش لذت میبرند. بی شک آن شخص یا یک آذری ساکن آذربایجان یا تهران است و یا کسی است که خویشاوندانی آذری دارد که توانسته با فرهنگ آنان ارتباط برقرار کند و لطیفه بسازد.

ولی سوی پیکان این ماجرا باز به سمت تهران و تهرانیهای بیچاره از خدا بی خبر کشیده میشود. طوریکه شاعر سرشناس آذری ما، شهریار که ناسیونالیست بود ولی بسیار دمدمی مزاج و احساساتی (شعرهای پیش و پس از انقلابش را با هم بسنجید) در هجوی بسیار سخیف و کودکانه و سرشار از توهین _الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من؟_ خود را همرده با ارازل و اوباش قرار میدهد.  

آنچه تهران به تهرانی ها و تهرانی ها به دیگران می آموزند :

 

 

تهران علاوه بر همه آنچه که در بالا بدان سخن گفته شد، چیز دیگری را نیز می آموزد و آن فرهنگ شاد زیستن است. فرهنگی که عصاره وجودی فرهنگ آریایی – ایرانی است ولی مدتهاست که از دیار ما رخت بربسته و شگفت اینکه ما آنرا به جهانیان یاد دادیم و سپس جهانیان آنرا به خود ما برگرداندند. برای نمونه جشن تولد، که هرودوت در 2500 سال پیش با شگفتی نقل میکند که ایرانیان از شاه تا یک کشاورز معمولی جشن تولد میگیرند. بعد این فرهنگ به غرب میرود. و از ایران به دلیل تغییرات فرهنگی رخت بر میبندد و سپس در اثر تهاجم فرهنگی غرب به ایران چند وقتی است که به کشور وارد شده است. (از پدربزرگ و مادربزرگتان بپرسید که آیا در گذشته کسی جشن تولد میگرفت؟!) یا برگزاری جشن ها به صورت شاد و مختلط همراه با پایکوبی که باز تاریخ نقل میکند که متعلق به ایران باستان است و غربی ها از ما آموختند ولی این فرهنگ در کشور ما از میان رفت و اکنون در اثر غربزدگی به کشور بازگشته است. همه اینها ابتدا توسط تهران از خارج گرفته شده و سپس به شهرهای دیگر ایران صادر میگردد. به طوریکه هنوز هم شهرستانی های متعصب و مذهبی این طرز رفتار (ارتباط دختر و پسر و آزادی های اجتماعی) را تهرانی گری و تهرانی بازی میگویند.

 

یکبار سر همین قضیه نزدیک بود با یکی از هم دانشگاهی هایم در شهرستان درگیر شوم. به یک مراسم اروسی در تهران رفته بود و به جای تعریف و تمجید با رکیک ترین الفاظ تهرانی ها را به بی غیرتی!!! و بی ناموسی!!! متهم میکرد. انس با موسیقی نیز از ویژگی های ایران باستان است که پس از اسلام از عوام جدا شده و به خواص چسبید تا در دوران نوین ایران از اروپا وارد فرهنگ تهران (لاله زار) شد و سپس با رادیو و تلویزیون به شهرهای دیگر رفت. و یادم نمیرود که در شهری که همین چند سال پیش در آن درس میخواندم (200 کیلومتر از تهران دور است. قم هم نیست.) صاحب خانه ها هنگام اجاره دادن خانه به دانشجویان از آنها تعهد میگرفتند که حق آوردن ساز به داخل خانه و نواختن را ندارند. جالب اینکه نمیگفتند مزاحمت صوتی ایجاد نکنید. چون خودشان هم ضبط صوت داشتند و گوش میدادند. نمیگفتند پارتی نگیرید و کنسرت نگذارید. میگفتند ساز نیاورید (حتا ساز سنتی). چون ما نماز میخوانیم!!!. همان شهر نوازنده هایی محدود داشت که هرگز جرات نمیکردند ساز را در خیابان به دست بگیرند. نه از ترس پلیس. از خجالت مردم که میگفتند فلانی مطرب است!!! و البته یادم هست یکی را میشناختم از اهالی همان شهر که خواننده خوبی بود و دستگاههای موسیقی سنتی را میشناخت و البته تعزیه برگزار میکرد. ولی شگفت زده شدم وقتی گفت که تا به حال نوار موسیقی گوش نکرده است. از دختران و زنان شهر نیز چه بگویم که هنوز در قرون وسطا بودند. و عجیب اینجاست که این شهر امروز در سال 86 مانند سال 80 نیست. در عرض همین چند سال همه این موارد از میان رفت. چرا؟ به دلیل دانشگاه آزاد که 70 درصد دانشجویان آن از تهران بدانجا آمدند و چنین فرهنگ سنتی آن شهر را از پایبست ویران کردند. در سالهای نخست چند بار مردم آن شهر با چماق و بیل و کلنگ!! سر در دانشگاه را بستند. چه درگیری های خونینی که میان مردم و دانشجویان انجام نشد. پلیس شهر هم همواره یک گام عقب تر از مردم شهر بود. یعنی پلیس به چیزی گیر میداد که مردم شهر حساسیت بیشتری داشتند (یعنی بحث رژیم نیست). ولی امروز این مسائل تقریبا حل شده است. اوضاع مالی مردم شهر زمین تا آسمان بهتر شده (به مدد پولی که دانشجویان به شهر آوردند) و امروز در جای جای شهر کافی شاپ و کافی نت و ... را مشاهده میکنیم و دختران و پسرانی که با هم تردد میکنند. درحالیکه پیش از این خودشان میگویند که حتا زن و شوهر پیش از بچه دار شدن در خیابان با هم قدم نمیزدند مبادا ارزشها زیر سوال برود!!! خودشان برایم تعریف میکردند که مغازه داران شهر به زنان مانتویی (که ساکن تهران بودند و برای دیدن فامیل مثلا به شهر آمده بودند) جنس نمیفروختند چون امام جمعه شهر تکلیف شرعی کرده بود. ولی امروز نمیتوان از خیر فروختن جنس به این همه دانشجو گذشت. حتا اگر تکلیف شرعی باشد!!!

نمونه دیگر فرهنگ توریسم است. چیزی که هخامنشیان مخترع آن بودند ولی سپس ما آنرا از اروپاییها آموختیم. این مورد نیز مربوط به فرهنگ تهرانی است. بی هیچ شک و شبهه اگر شمال ایران مجاور با تهران نبود، هرگز چنین رونقی نمی یافت. درحالیکه من هرزمان به زاگرس میروم (آذربایجان تا همدان و نجف آباد تا بختیاری) به این نکته پی میبرم که اگر زاگرس در زیبایی بیشتر از البرز نباشد، کمتر از آن نیست. ولی مقایسه کنیم مسافرت مردم به ارتفاعات البرز را با زاگرس. دلیلش این است که فرهنگ مسافرت کردن برای تهرانی ها جا افتاده و به مرور در حال جا افتادن در شهرهای دیگر است. اگر توانستید به چادگان در نزدیکی نجف آباد اصفهان بروید. جای بی نظیری است که من یکی آنرا به کلاردشت و نمک آبرود شلوغ ترجیح میدهم. یکی از مسئولان دهکده توریستی چادگان در صحبتی به من میگفت، ایکاش به جای نزدیکی به اسفهان، به تهران نزدیک بودیم، آنوقت اینجا منفجر میشد. با اینحال بیشتر توریستهای همان چادگان باز تهرانی اند!!! (500 کیلومتر فاصله با تهران و فقط 150 کیلومتر فاصله تا اسفهان). چند برابر شدن جمعیت شیراز و اصفهان و شمال در نوروز و خلوت شدن تهران در همان زمان نشانه چیست؟ اینکه بدبختانه هنوز صنعت توریسم فقط برای تهرانی ها جا افتاده است و بیشتر هموطنان شهرستانی هنوز هم مسافرت را فقط زیارتی به سوی مشهد یا کربلا یا حج میدانند و بس.

 توریسم فقط منحصر به مسافرت بیرون از شهر نیست. خوش بودن در درون شهر را نیز باید بدان افزود. نیک میدانیم که فرهنگ رفتن به پارک و سینما و کنسرت موسیقی و رستوران و کافی شاپ و موزه و ... نیز باز از بیگانگان به ما به ارث رسیده و نخست در تهران و سپس در شهرهای دیگر رواج یافته است. هنوز هم ساعت خلوتی خیابانها و تعطیلی مغازه ها در خیابان در شهرهای کوچک سال 6 در زمستان و ساعت 8 در تابستان است و در شهرهای بزرگ ساعت 9 در زمستان و ساعت 10 در تابستان. درحالیکه این زمان در تهران در زمستان ساعت 10 بوده و در تابستان با حکم حکومتی ساعت 12 به زور مردم را به خانه میفرستند.  

آینده تهران :

 بحث تغییر پایتخت حتا در رژیم پیشین مطرح بود ولی به این سادگی نیست. اگر ساده بود تا امروز بارها انجام میگرفت. هند (بمبئی به دهلی نو)، پاکستان (کراچی به اسلام آباد)، برزیل (ریو به برازیلیا) و ... نتیجه خوبی از این کار گرفتند. پایتخت سیاسی خود را به شهری مرتب، تازه ساز و کوچک و جمع و جور انتقال دادند. هرچند پایتخت اقتصادی شان در شهر پیشین باقی ماند. آمریکا (واشینگتن) و استرالیا (کانبرا) و کانادا (اتاوا) و ... نیز پایتخت های سیاسی شان شهری متوسط و معمولی است. هیچ بعید نیست که روزی پایتخت سیاسی ایران از تهران بیرون رود. ولی به نظر میرسد که تهران پایتخت اقتصادی – فرهنگی ایران باقی خواهد ماند. و این انتقال پایتخت سیاسی هم به نفع کشور و هم به نفع تهران است.

مسئله مهم گسترش فرهنگ شهرنشینی، مدرنیسم و پیشرفت در تهران و انتقال آن به شهرهای دیگر است. نوستالوژی گذشته را باید دور ریخت. جهان در حال پیشرفت است. سخن از مکانیکی شدن زندگی و ماشینی شدن نیز بی معنی نیست. اگر ماشین و مکانیک را دوست نداریم برویم در جنگلهای آمازون. دوران این افه های متحجرانه گذشته است. نسل امروز از پیشرفتش راضی بوده و هرگز حاضر نیست به دوران گذشته (چراغ پی سوز و کرسی و درشکه و ...) بازگردد. ایران ما باید پیشرفت کند. اگر انقلاب و جنگ رخ نمیداد، امروز ما در سطح کره جنوبی بودیم و این رویای همه ایرانیان است که کشورشان پیشرفته ترین باشد. و البته این پیشرفت به معنی دشمنی با طبیعت نیست. باید در عین حال که همه چیز را مدرن میکنیم، طبیعت را نگهداریم. تهران نسبت به 20 سال پیش (همان بمباران های صدام) زمین تا آسمان تفاوت کرده و بهتر شده است. بله درختهای شمیران و پارک های جنگلی لویزان و فرحزاد و چیتگر را بریده اند. ایکاش چنین نمیشد ولی پارک سازی های خوبی هم شده است. درختکاری های خوبی هم شده است. اگر طرح کمربند سبز تهران نهایی شود، اگر خودروهای گازسوز افزایش پیدا کنند و حمل و نقل عمومی مانند کشورهای پیشرفته ساماندهی شود. میتوان اکسیژن را به این شهر بازگرداند. هرچند به هرحال آلودگی در همه شهرهای جهان از آمریکا و اروپا تا ژاپن بوده و در ایران نیز منحصر به تهران نیست. به امید روزی که تهران به مراتب از آنچه هست بهتر شود و به امید روزی که همه شهرهای ایران از نظر فرهنگی مانند تهران شود.

  کلام آخرم این است که قدر تهران را بدانیم و به آن کمک کنیم و از آن بهره بگیریم تا کشور را بسازیم. هرچه بدی و زشتی در تهران است، از ماست. تهران بیچاره گناهی ندارد. تهرانی هم یا وجود ندارد و یا اگر وجود داشته باشد به قول معروف همه شان یا قصاب یا کله پاچه ای هستند و انسانهای بی آزار و خوبی اند که هیچکدامشان هم پیشرفت نکرده اند و همه ثروتهای تهران متعلق به شهرستانی های مهاجر است. پس اگر به هر دلیلی کینه و عداوتی داریم، آنرا به سوی تهران و تهرانی نگیریم. و بدانیم که همه تهران برای همه ایران سودمند بوده است. اگر هم خودمان ساکن تهران هستیم، شکر گذار اوضاعمان بوده و نمکدان نشکنیم. اگر هم اینقدر از تهران بدمان می آید، زحمت را کم کرده و به شهر یا روستای خودمان بازگشته و بگذاریم هم تهران بارش سبک شود و هم تهرانی ها جایشان کمی بازتر شود.  

(بدی کیفیت و بی هنری عکسها را ببخشید. در زمینه عکاسی آماتور هستم)

بهرام ساسانی خرداد 1386

بهرام ساسانی ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٥
    پيام هاي ديگران ()    +

تهران

مقاله شماره 88

تهران گلوگاه فرهنگی ایران :

بخش ۱ :

 

آمریکا چیست و آمریکایی کیست؟ آمریکا عبارتست از کشوری که در سال 1784 از به هم پیوستگی 13 کلونی مستعمره انگلیس ایجاد شده و بلادرنگ به جنگی طولانی با انگلیس برای استقلال پرداخت. هنگامی که میخواستند برای این کشور زبانی رسمی برگزینند زبان انگلیسی به سختی پیروز شد. مردمانی که اگرچه بیشتر اروپایی و کمتر آفریقایی و خیلی کم آسیایی بودند ملتی تشکیل داده و نه تنها انگلیس را به کل از قاره خود راندند بلکه با بیرون راندن قدرتهای دیگری چون فرانسه، اسپانیا و پرتقال و گسترش خود از 13 ایالت به 50 ایالت نخست به ابرقدرت قاره خود و سپس با شرکت در دو جنگ جهانی به ابرقدرتی جهانی بدل شدند. نکته جالب اینجاست که این ملت که در روز نخست شکل گیری اش متشکل از ملیت ها و نژادها و زبانهای گوناگون بود تا امروز این ویژگی را حفظ کرده است. یعنی چنان درهای کشور را به روی جهانیان گشوده اند که از پایان سده 19 سیل مخترعان و کاشفان و هنرمندان به این کشور پناهنده میشدند. در جریان جنگهای اروپا هرملتی که مورد ستم ملت دیگر قرار میگرفت راهی آمریکا میشد و در آنجا به آرامش و رفاه نسبی میرسید. فیلم "دار و دسته نیویورکی" ساخته اسکورسیزی کارگردان ایتالیایی ساکن آمریکا چه خوب زیبایی ها و زشتی های این مهاجرت جهانی به نیویورک (نماینده آمریکا) را نشان میدهد. به راستی که آمریکا هرچه دارد از همین رنگارنگی اش دارد. آزادی، حقوق بشر، دموکراسی، دوری از تعصب های بیجا و البته بدین معنی نیست که ناسیونالیسم نابود شود. آمریکایی ها هم به اندازه کافی ناسیونالیست هستند.

 

اما تهران ما :

تهران منطقه ای خوش آب و هوا در بهترین نقطه ایران از نظر استراتژیک (فاصله خوب از مرزها) در دامنه البرز در ارتفاع 1200 تا 1700 متری مجموعه آبادی هایی بود که به هم پیوستگی نداشتند تا اینکه آقا محمد خان قاجار با تاسیس دولت قاجار آنجا را پایتخت قرار داد. البته پایتخت به معنی یک پادگان نظامی. بعدها در دوره فتحعلی شاه و سپس ناصرالدین شاه شهری با کمک اروپاییها ساختند که امروزه به آن بافت قدیمی تهران میگویند و از دروازه های آن فقط نام آنها (دولت، شمیران، قزوین، غار، خراسان و ...) باقی مانده است. تا پایان دوره قاجار تهران فقط مرکز حکومت بود و نه بزرگترین شهر ایران. رضا شاه در نخستین اقدام دست به گسترش تهران زد و گویا تهران آماده چنین گسترشی بود. آبادی های اطراف یک به یک به شهر پیوستند. جاده ها به خیابان تبدیل شدند و ری و شمیران و ... با تهران یکی شدند. موج مهاجرت ها آغاز گشت. در مقاله ای که با نام "تورک ها دشمنان گذشته، امروز و آینده ایران" نگاشتم و در بخش تاریخی وبلاگم موجود است، به شکل ریز به چگونگی مهاجرت ها پرداخته ام. هیچ شکی نیست که تهران برای ایران، دقیقا همان حالت آمریکا برای جهان را دارد.

این شهر استثنایی که دومین پایتخت مرتفع جهان (پس از لاپاز بولیوی) میباشد، با اینکه هوایی خشک و کم باران دارد ولی اوضاع آن نسبت به دیگر مناطق فلات ایران بهتر است. هوای تهران نسبتا گرم است ولی به جهت بلندی، در زمستان برف گیر میباشد. ویژگی های تهران به غیر از جمعیت 10 میلیونی (هرگز گول رقمهای بالاتر را نخورید) و بزرگی اش که در حدود 1000 کیلومتر مربع است، اختلاف ارتفاع آن میباشد. یک اختلاف ارتفاع 500 متری میان جنوب و شمال شهر که باعث میشود هنگامیکه برف سنگین خیابانهای شمال را بسته و مدارس را تعطیل کرده، در بخش دیگر شهر جز باران چیزی نبارد.

آلودگی هوا یکی دیگر از ویژگی های تهران است که برخلاف نظر عوام، نه در فصل گرمای تابستان بلکه در اوج سرمای زمستان (دی ماه) خطرناک میشود. و دلیلش وارونگی هوا است که در سرما رخ میدهد و نه گرما. خوشبختانه تقریبا همه کارخانجات صنعتی از تهران خارج شده اند و تنها مشکل ازدیاد خودرو است (نیمی از خودروهای کشور در تهران تردد میکنند) که با طرح ترافیک و ذوج و فرد و گسترش مترو و اتوبوس این مشکل و همچنین مشکل ترافیک تا اندازه ای کمتر شده است. ترافیک شهری معضل وحشتناک سالهای پایانی دهه 60 و آغاز دهه 70 بود که تا امروز پابرجاست ولی از عجایب است که میزان خودروهای شخصی و عمومی تهران امروز نسبت به 15 سال پیش چندین برابر شده است ولی ترافیک اگر بهتر نشده باشد، بدتر هم نشده است. و این به دلیل مدیریت درست شهری و همچنین انتظامی است که از زمان کرباسچی در شهرداری و قالیباف و طلایی در نیروی انتظامی آغاز شد.

 

تهران و تحولات سیاسی :

 

 

همچنانکه گفتم تهران در دوران قاجار چیزی نبود جز مرکز حکومت، به همین دلیل در جریان مشروطیت، نیروهای تبریزی، گیلانی، ارمنی و بختیاری به تهران آمده و قدرت را از محمد علی شاه گرفته و به مشروطه خواهان سپردند. ولی در دوران پهلوی، تهران به پایتخت حقیقی ایران بدل شده بود که در آن تهرانی ها هویتی مستقل داشتند. مهاجرت ها همچنان ادامه داشت. به قول خود تهرانی ها "هرکس آب تهران (که شاید بهترین آب جهان باشد) را بخورد در اینجا ماندگار میشود".

در دوران نخستین محمد رضا شاه که شاهد یک دموکراسی در ایران بودیم، تهران اهمیت خود را نشان داد. به طوریکه وقتی ملی گراها به رهبری مصدق و کاشانی در انتخابات تهران پیروز میشدند، عملا کشور در دست آنها قرار میگرفت، درحالیکه در کل کشور نتایج چنین نبود. همین جریان نهایتا نفت را ملی کرد و سپس دولت تشکیل داد. در ماجرای 30 تیر سال 31 تهرانی ها با ریختن به خیابان حمایت خویش را از مصدق و کاشانی نشان دادند تا قوام کنار رود ولی در امرداد 32 تهرانی ها حمایتی از مصدق نکردند. چراکه کاشانی و دیگران (از چپی ها گرفته تا ملی ها) پشت مصدق را خالی کرده بودند و بدین ترتیب زاهدی قدرت را در دست گرفت. مدتی بعد ماجرای سفر نیکسون و 16 آذر رخ داد که قلب دانشجویان تهرانی را به درد آورد. ولی از آن پس اوضاع آرام شد تا سال 42 که ماجرای 15 خرداد در ورامین رخ داد و باز سکوتی بلندمدت تا سال 57 که اگرچه ظاهرا تظاهرات ها از قم و دیگر شهرستانها شروع شده و به تهران رسید ولی اگر به بطن قضیه نگاه کنیم، آتشی بود که شریعتی ها در حسینیه ارشاد تهران و جریانات چپ و اسلامی در دانشگاههای تهران آغاز کرده بودند و نهایتا به خیابانها کشیده شد. تظاهرات ها در شهرهای بزرگ کل ایران همانند تهران در پاییز و زمستان 57 ادامه داشت ولی رژیم پهلوی را ماجرای 17 شهریور در میدان ژاله تهران و سپس 13 آبان در دانشگاه تهران و تاسوعا و عاشورای آن سال در تهران و استقبال میلیونی از آیت الله خمینی در تهران  برانداخت. شلیک نهایی نیز تسلیم ارتش و نیروی هوایی و سپس گارد شاهنشاهی تهران و تسخیر رادیو و تلویزیون تهران بود.

جمهوری اسلامی از این ماجرا خوب درس گرفت. چراکه در سالهای بعد، گروهکها در دوره های گوناگون، کردستان، بلوچستان، ترکمن صحرا، مازندران، گیلان، آذربایجان، خوزستان و ... را برای مدتی در کنترل گرفته بودند ولی با اعزام نیروها از تهران شرایط بازیابی شد. آنها پی بردند که حکومت سیاسی یعنی حکومت بر پایتخت. اگر همه شهرستانها با هم بر ضد حاکمیت بشورند، تا زمانیکه تهران در دست حکومت است، کاری از پیش نمیرود. و برعکس اگر شهرستانی ها در خواب باشند، کافی است مردم تهران یکروز تصمیم بگیرند که رژیم تغییر کند. این اتفاق می افتد. بدین ترتیب شاهدیم که طوری پادگانهای نظامی ارتش و سپاه و بسیج و ... را در اطراف تهران با پیشرفته ترین تجهیزات و نیروها قرار داده اند، که انگار تهران لب مرز است و هر روز ممکن است حمله ای به آن صورت گیرد. تیر 78 را یادمان نرفته. سه روز تهران تقریبا از کنترل نیروهای نظامی انتظامی خارج بود و اگر رهبری به بسیج حکم تیر عمومی نمیداد (اتفاقی منحصر به فرد) هرگز تهران دوباره زیر کنترل در نمی آمد. مهر 80 و خرداد 82 نیز همینطور.

امروز نیز حکومت بیشتری فشار خود در زمینه مقابله با بدحجابی و ترویج فرهنگ غربی را در تهران انجام میدهد. چراکه نیک میداند این جنبش در حال انتقال به شهرستانهاست. اگر 20 سال پیش در تهران زنان چادری به زنان مانتویی و زنان مانتویی پوشیده، به زنان مانتویی کم پوشش برتری عددی داشتند. امروز درست برعکس است. و شهرستانها اگرچه حالت 20 یا 10 سال پیش تهران را دارند ولی در همان راهی طی مسیر میکنند که تهران کرد. اگر دیگر مانند چند سال پیش شاهد آن جنب و جوش سیاسی مردم تهران نیستیم، دلیلش به کل کشور باز میگردد. کل کشور فضایی سرد و بی روح و ناامید در زمینه سیاسی یافته است و گویا همه منتظرند ببینند چه میشود. با اینحال همچنان بی هیچ شک و شبهه تهران یک گام بزرگ جلوتر است. تهران پس از کار بزرگی که در انتخابات مجلس 78 کرد و از 30 صندلی، 29 تا را به اصلاح طلبان سپرد و هاشمی رفسنجانی را ناک اوت کرد، در انتخابات شورای شهر 81 از رای دادن خودداری کرد (11 درصد شرکت کردند که به پیروزی هواداران احمدی نژاد انجامید) و در ادامه در سال 82 و 84 همچنین. چرا؟ آیا این حرکت درست بود یا غلط؟ گویا تهران وقتی دید که نمیتواند حاکمیت را درست کند، دست از سر آن برداشت و امروز در حال خود سازی است. دانشجویان سالهای 76 تا 80 تهران سخن از اصلاح میزدند و شکست خوردند و به خاک و خون کشیده شدند (دانشگاه تهران، دانشگاه امیرکبیر، علامه ...). دانشجویان سالهای 80 تا امروز سخن از اصلاح حکومت کمتر میزنند. بلکه در حال اصلاح خودند. تغییر در اندیشه ها و تفکرات سنتی هزارساله.

 

تهران در جنگ 8 ساله :

بر خلاف آنچه در ظاهر به نظر میرسد که جنگ 8 ساله ایران با عراق جنگی بود بر سر اروند و کارون و البته در مناطق مرزی کرمانشاه و ایلام و کردستان. و طبعا تهران دور از مرز نباید نقش مهمی در شهر داشته باشد ولی چنین نیست. جنگ 8 ساله با بمباران فرودگاه مهرآباد تهران در 31 شهریور سال 59 آغاز شد و در سال 67 زمانی به پایان رسید که تا روزهای آخر درحالیکه صدام دیگر توان جنگ دریایی و زمینی نداشت، موشک باران تهران ادامه داشت. البته سخن از این نیست که تهران را با خرمشهر و آبادان و شهرهایی که در خط مقدم جبهه بوده و در آتش مستقیم عراقی ها سوختند مقایسه کنیم. ولی به نسبت شهرهای دیگر ایران تهران بیش از همه طعم تلخ جنگ را چشید. اسفند 66 هنوز یادم نمیرود که صدام قول داد تا تهران را به تلی از خاکستر تبدیل کند و مردم را به خروج از شهر دعوت کرد تا بدین ترتیب ایران را مجبور به پذیرش آتش بس کند و البته بخش بزرگی از مردم تهران نیز چنین کردند و به شمال و دیگر شهرها پناهنده شدند ولی تهران قهرمانانه ایستاد تا موشک های پرتعداد عراقی شرمنده شوند. (فیلم وصل نیکان ساخته ابراهیم حاتمی کیا چقدر زیبا فضای شهر تهران در آن روزها را به تصویر کشید).

در فیلم های جنگی که در همان زمان یا در چند سال پس از پایان جنگ ساخته میشد، شاهد فضای تهرانی جبهه های جنگ بودیم. به طوریکه بیشتر رزمندگان را تهرانی نشان میدادند. ناگهان مخالفت ها آغاز شده و اعلام کردند که شهرستانی ها در فیلم ها جا ماندند و سپس در فیلم هایی که ساخته شد، تلاش کردند این موضوع جبران شود. ولی واقعیت همان بود که آن فیلم های دوران خود جنگ نشان میدادند. و فیلم های جدید جنگی مصنوعی اند. نیروی اصلی عملیات های بزرگ جنگی ایران که منجر به شکستن محاصره آبادان و سپس آزادسازی خرمشهر شد، نیروهای تهرانی بودند.

طعم تلخ جنگ را نیز تهرانی ها اگر نگوییم به اندازه مردم خط مقدم جبهه، ولی به مراتب بیش از باقی مردم ایران چشیدند و این از میزان شهیدان تهران پیداست.

به آمار ارائه در خصوص شهدا اصلا نمیتوان اعتماد کرد ولی بیایید نگاهی به نام کوچه و خیابانهای شهرهای گوناگون و شهرهای تهران بیاندازیم. شاید بگویید که تهران به سبب جمعیت بیشترش، طبیعی است که شهدای بیشتری نیز داشته باشد. ولی ما نسبت را بدست می آوریم. هر شهری به میزان جمعیتش تعدادی کوچه و خیابان دارد. نام کوچه ها و گاهی هم خیابانها را نیز به نام شهدا میگذارند. پس اگر درصد برابری از نام کوچه ها و خیابانها در شهرهای گوناگون ایران به شهدا اختصاص بیابد نشان از برابری درصد شهدای شهرها دارد. حال همه ما کم و بیش شهرستانها را دیده ایم. من به شخصه همواره به این موضوع توجه داشتم و به هر شهری رفتم همه توجه را به نام کوچه ها و خیابانها معطوف کرده ام. شهرهای شمال را که به جهت اصل و نسبم خیلی خوب میشناسم. دیگر شهرهای بزرگ ایران را نیز دست کم دو بار دیده ام. (به جز کردستان و خوزستان و سیستان و بلوچستان و کرمان). به جرات میتوانم بگویم که درصد شهید بودن نام کوچه ها در تهران دو برابر درصد شهرستانهاست. این درصد در شهرهای شمال از متوسط کل کشور نیز بسیار پایینتر است.

 

 

ستم تهرانی ها به دیگران :

سیاست نادرست تمرکز بخشی باعث گشت تا علاوه بر اینکه جمعیت تهران به اندازه ای زیاد شود که مشکلاتی برای خود تهران ایجاد شود به پیشرفت کل کشور نیز آسیب وارد شود. البته در دوران پهلوی خواست دولت چنین نبود. همچنانکه با نگاهی به راهها، جاده ها، پل ها، کارخانجات، تاسیسات و همه چیزهایی که در دوران پهلوی ساخته شده اند، میبینیم که در کل کشور پخش شده اند. طبیعی است که بزرگترین استادیوم در پایتخت ساخته شود. یا بزرگترین فرودگاه. ولی تلاش شد تا هر شهری این تاسیسات را داشته باشد. ولی پس از انقلاب بی توجهی به عمران در کل کشور باعث گردید تا شرایط از دست دولت خارج شده و مردم خودشان به ساختن بپردازند. در این شرایط این مردم ترجیح دادند که به سازندگی در تهران بپردازند. یعنی کسانی که ثروت و مالی داشتند ترجیح دادند به تهران بیایند و در آنجا سرمایه گذاری کنند و نه در شهر خود.

با اینحال به هیچوجه نمیتوان گفت که ایران عبارتست از تهران پولدار و ثروتمند و مرفه و شهرستانهای فقیر (چیزی که گاهی تجزیه طلبان برای توجیه جدایی طلبی مطرح میکنند). همچنانکه در آمریکا هیچکس نمیگوید که هرکس نیویورکی است، پولدار است و هرکس اهل لوئیزیانا است، پس فقیر است. برعکس اتفاقا چون نیویورک شهری گران است، دارای طبقه زیر خط فقر و زاغه نشین است و ایالات ارزانی چون لوئیزیانا چنین نیستند. ایران نیز چنین است. تهران ثروتمندان بیشتری دارد ولی در عوض فقیران بیشتری نیز دارد. ثروتمندان تهران ثروتمندترند ولی در عوض فقیران تهران، فقیرترند.

 

تهران متعلق به کیست ؟

 

واقعیت این است که تهران صاحب ندارد. به همین دلیل هم هست که به هنگام توهین به تهران، کسی رگ گردنش باد نمیکند. بارها دیده ام که شهرستانی ها چه توهین هایی به تهران و تهرانی ها کرده اند و تهرانی که در کنار آنها بوده یا به بحث با آنان پرداخته و یا سکوت پیشه کرده. ندیدم که این ماجرا به دعوا منجر شود. جالب اینکه شهرستانی هایی که ساکن تهران هستند و هرچه دارند و ندارند از همین حضور در تهران دارند، گاه و بیگاه به تهران و تهرانی توهین میکنند!!! کسی هم نیست بپرسد، چرا از این تهران خراب شده!!! نمیروید؟ چرا به بهشت خودتان باز نمیگردید؟ مگر کسی شما را به اسارت به تهران آورده؟ (یاد یهودیانی که به اسارت به بابل آورده شده بودند و مدام در کتاب های مقدس خود بابل را نفرین میکردند می افتم)

برعکس حتا در تهران نمیتوان به هیچ شهری و مردان شهری نقدی وارد کرد. چه برسد به اینکه درون آن شهر باشیم. هیچوقت یادم نمیرود روز یکم نوروز بود که در مشهد بودیم و بحثی میان دو نفر آغازیدن گرفت که یکی مشهدی و دیگری مسافری از تهران بود. شخص تهرانی که در روز نخست سال برای تفریح به مشهد آمده و با چنین استقبال گرمی!!! از سوی مشهدی ها مواجه شده بود، کار را به توهین به شهر مشهد کشاند (اشتباه نشود بحث مذهبی نبود و ربطی به مقدس بودن شهر نداشت)، چیزی نمانده بود که خونش ریخته شود. قول میدهم که همین اتفاق در همه شهرستانهای ایران می افتد و محکوم هم نیست. منتها سخن این است که بیچاره تهران، که به قول استاد جنیدی "ما شهرستانی ها آمدیم و آنرا به گند کشیدیم" و حالا ما که خودمان تهرانی هستیم، نیز یا از آن مینالیم و یا هرگز از آن دفاع نمیکنیم.

حتا با نگاهی به گزارشگران فوتبال تلویزیون میبینیم که گزارشگران شهرستانها با آزادی از تیم شهر خود دفاع میکنند،‌ در حالیکه گزارشگران تهرانی هرگز نه علاقه ای به دفاع از تیم تهرانی دارند و نه جراتش را. نه فقط پرسپولیس و استقلال به دلیل حساسیتها،‌ بلکه دفاع از پاس و سایپا و پیکان.

 

ناسیونالیسم در تهران :

ناسیونالیسم جنبشی است که در ایران نوین قدرتی فراوان گرفته و در چند سال اخیر نیز گسترش یافته است. ولی بزرگترین مشکلی که بر سر راه ناسیونالیسم وجود دارد، قوم گرایی است. یعنی با اینکه مردمان آذربایجان به ایرانی بودن خود و صد البته به افتخارات تاریخی و فرهنگی کشور خود افتخار میکنند ولی در عین حال آنقدر سرزمین و قوم و زبان خویش را دوست دارند که گاهی اینها با هم به تضاد افتاده و در این هنگام بیشتر جانب قوم خود را میگیرند تا ملیت ایرانی خود را. کافی است زبان فارسی را در برابر زبان تورکی قرار دهیم و از زبان تورکی انتقاد کنیم، بلادرنگ شروع به انتقاد از زبان فارسی میکنند!!! درحالیکه زبان فارسی قومی نیست و متعلق به ملت ایران است و بزرگان آذربایجان از شمس تبریزی گرفته تا نظامی گنجوی و صائب تبریزی و شهریار هرچه دارند از زبان فارسی دارند. و برعکس زبان ترکی یک زبان بیگانه است که هیچ ریشه ای و ربطی به فرهنگ و زبان آریاییها ندارد.

این حالت برای دیگر قومها نیز وجود دارد. اگر بفهمند که یک افتخار ملی مربوط به قوم آنها نیست (مثلا اگر از هخامنشیان برای بلوچ ها بگوییم و یا از بابک برای خراسانی ها و ابومسلم برای کردها)، بلادرنگ آنرا کنار زده و ویژگی قومی خویش را مطرح میکنند. حتا شاهدم که بزرگان ایرانشناسی ما با اینکه ادعایشان این است که به ایران و داشته هایش افتخار میکنند، ولی در پژوهشها مدام سخن از برتری قومی میزنند. (نگاه کنید به کتابهای ایرانشناسان خراسانی که در آن فقط دولت اشکانی ارزشمند خوانده میشود!! و ایرانشناسان کرد و آذری که مادها برتر معرفی میگردند!!!)

همواره در بحث با این ها میگویم که اگر چنین است که کوروش فقط متعلق به خوزستان و داریوش مربوط به مرودشت و رستم مربوط به زابل و ...است. پس دیگر چه سخنی میتوان از ناسیونالیسم و فرهنگ و هویت ملی ایران زد؟

ولی در میان تهرانی ها در تهران چنین نیست. چراکه تهرانی از دوران دبستان در کنار کسانی از شهرهای گوناگون ایران مینشیند و با فرهنگ آنان آشنا میشود. شاید بتوان گفت بیش از 90 درصد تهرانی ها با کسانی ازدواج میکنند که هم قوم آنها نیستند. (حتا اگر هر دو تهرانی باشند، اصل و نسب آنها به استانهایی جداگانه میرسد) این باعث میشود تا یک فرهنگ کازماپالیتیو در تهران ایجاد شود که در آن ایرانی مطرح است و نه قوم گرایی. البته ما تجزیه طلبی از نوع اصفهانی و شیرازی و بندرعباسی و کرمانی و خراسانی و گیلانی و مازندرانی و لرستانی و یزدی هم نداریم. ولی همچنان تعصب استانی و قومی و شهری در میان این مردمان بسیار شدیدتر است. امیدوارم که این ویژگی تهران به دیگر شهرها منتقل شود.

ادامه دارد ...

بهرام ساسانی ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٠
    پيام هاي ديگران ()    +